ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
62
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى )
دنيا بيرون رفت . پادشاهى هرمزد بن نوشروان دوازده سال بود چون بنشست به پادشاهى مردم زبردست را شكسته داشت ، و همه دبيران بزرگ را ، و موبد موبدان ، و كسانى كه پدرش ايشان را بزرگ داشتى ، بكشت يكايك . پس سابه شاه تركان با چهارصد هزار مرد سوار به خراسان آمد . و هرمزد در ماند ، كه از روم و عرب و خزران و چهارسوى به پادشاهى او در وى طمع كرده بودند ، و سپاه به ايران اندرآمده . پس بهرام چوبينه را به حرب سابه شاه فرستاد ، به راهنمونى مهران ستاد كه از فالگويان تركان شنيده بود ، دران وقت كه مادر هرمزد را آورد ، و بهرام را به نشان كه مهران ستاد گفت بدست آورد تا برفت و سابه شاه را بكشت - و آن قصّه درازست - تا عاصى گشت در هرمزد و با سپاه به رى آمد . و درم را نقش به نام خسرو فرمود كردن . پس هرمزد به مداين فرستاد . و هرمزد بر پسر بدگمان گشت كه بهرام به فرمان وى كرده است ، و قصد كرد به كشتن خسرو تا بگريخت ، و به سوى آذربادگان رفت . و هرمزد گستهم و بندوى را بازداشت كه خالان وى بودند ، يعنى ازان خسرو . پس ايرانيان از بدكردارى هرمزد ستوه شدند و بشوريدند ، و گستهم و بندوى را از زندان بيرون آوردند و او را به پادشاهى بنشاندند . و بعد ازين چون بهرام چوبين به نهروان رسيد و سپاه از خسرو برگشت به فرمان و صوابديد پدر سوى روم قصد كرد به ياورى خواستن . و گستهم و بندوى از دروازهى مداين بازگشتند بىفرمان خسرو ، و هرمزد را به خبه بكشتند و همان ساعت برفتند . و بهرام چوبين به مداين آمد و بر كرسى نشست ، و پادشاهى فرا گرفت . و كس فرستاد از پس خسرو ، سپهبدى نام او بهرام سياوشان . و خسرو به كليسا اندر آسوده بود . چون سپاه پيدا گشت ، بندوى آن حيلت بساخت كه جامهى شاهانه از پرويز بستد و درپوشيد و بر بام كليسا بايستاد . و ايشان برفتند . چون سپاه بهرام بندوى را ديدند هيچ شكّ نكردند كه نه خسرو است ، و پيرامون به ادب بايستادند . بندوى فرود رفت و به جامهى خويش به بالا برآمد و از شاه پيغام گزارد كه امشب بياساييم و فردا را برويم . و همچنان سه روز به گفتار همىتأخير كرد تا خسرو نزديك سرحدّ رسيد . پس راز آشكارا كرد ، و بهرام او را به مداين آورد ، و باز داشتندش . و آن را شرحهاست كه بهرام سياوشان كشته شد ، و بندوى بگريخت . و